پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - ديننگري در انديشه و آثار جلال آل احمد - سید باقری سید کاظم

دين‌نگري‌ در انديشه‌ و آثار جلال ‌آل ‌احمد
سید باقری سید کاظم

جلال آل احمد (١٣٤٨-١٣٠٢ش) يكي از نويسندگان و روشنفكران بسيار تأثيرگذار در تاريخ معاصر ايران است. نويسنده‌اي زبردست، تيزبين، نقّاد، جسور و بي باك؛ با قلمي همه‌جانگر و تپنده كه هيچ كس از نيش و نگاه آن در امان نيست. روشنفكري كه پيشواي بسياري ديگر است، ديگراني كه گاه روشنفكر چپ‌اند، و گاه راست، گاه متدين و گاه ملّي‌گرا. جلال ذهن بسيار كنجكاوي داشت و به هر جايي سرمي‌كشيد، شايد به همين دليل است كه هر كسي از هر قشري او را آيينه‌ي بخشي از افكار، انديشه‌ها، آرمان‌ها و دغدغه‌هاي خويش مي‌بيند.
آل احمد به دين نيز نگاهي ويژه، ديگرگون و گزينشي دارد كه با دقت در زير و بم نوشته‌ها و آثار وي، مي‌توان نكات بسياري از آن آموخت و جرياني از روشنفكري را كه در نهايت به دين و آموزه‌هاي آن روي مي‌آورد، تحليل كرد. در اين مقال ما در تكاپوي پژوهش همين جريان و بُن مايه‌هاي فكري آن در آثار و زندگي آل احمد هستيم.
جلال آل احمد، در خانواده‌اي مذهبي و روحاني ديده به جهان گشود. پدرش از روحانيون با نفوذ تهران بود. جلال «در آغازِ جواني...سخت پايبند مذهب بوده است و از نماز شب و جعفر طيّار و انگشتر درّ و عقيق و امر به معروف...غافل نبوده است».١
روحيه‌ي او جستجوگر و پرسش گر بود و هيچ چيز از حوزه‌ي سئوال او بيرون نمي‌رفت. همين مسأله، مقدمات فرار جلال از مذهب را فراهم آورد، خود جلال در اين‌باره مي‌گويد: «شخص من...در خانواده‌ي روحانيِ خود همان وقت لامذهب اعلام شد كه ديگر مهر نماز زير پيشاني نمي‌گذاشت. در نظرم نوعي بت پرستي بود...ولي در نظر پدرم آغاز لا مذهبي بود. و تصديق مي‌كنيد كه وقتي لامذهبي به اين آساني به چنگ آمد؛ به خاطر آزمايش هم شده، آدمي‌زاد به خود حق مي‌دهد كه تا به آخر براندش»٢، و اين آغازي بود، براي تحول در زندگي جلال و آزمودن تجربه‌هاي تلخ و شيرين بسيار. با توجه به فضاي آشفته‌ي سياسيِ آن زمان، گيرايي شعارهاي حزب توده و جوان بودن آل احمد، وي جذب حزب توده شد، سال ١٣٢٣، كه اوج حركت و تا اندازه‌اي آغاز راه حزب توده در ايران بود و جلال با اين كه در آن زمان جواني ديپلمه بود، توانست تا كادر مركزي حزب، پيش رود.
آل احمد جذب حزب توده شد؛ امّا هنوز آن روحيه‌ي چرايي و نگاه تيز بين وي در او زنده بود، در نتيجه خيلي زود از حزب نيز جدا شد. توصيف زيباي جلال از آن روزگار و روزي حساس در زندگي وي را با هم مي‌خوانيم:«روزگاري بود و حزب توده‌اي بود...و چه شوري كه انگيخته بود و ما جوان بوديم و عضو آن حزب بوديم و نمي‌دانستيم سرنخ دست كيست و جواني‌مان را مي‌فرسوديم و تجربه مي‌اندوختيم. براي خود من اما روزي شروع شد كه مأمور انتظامات يكي از تظاهرات‌هاي حزبي بودم...از درِ حزب تا چهار راه مخبرالدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها كه به خلق نفروختم؛ امّا اول شاه‌آباد چشمم افتاد به كاميون‌هاي روسي پر از سرباز كه ناظر و حامي تظاهر ما كنار خيابان صف كشيده بودند كه يك مرتبه جا خوردم و چنان خجالت كشيدم كه تپيدم توي كوچه‌ي سيد هاشم و بازوبند را سوت كردم...»٣ اين جريان و ديگر ماجراها موجب شد كه آل احمد در سال ١٣٢٦ از حزب جدا شود. پس از اين، وي مدتي با ديگر گروه‌ها نيز همراه شد، امّا شايد بتوان گفت كه اين سرآغازي بود براي پاي نهادن در راهي كه پايانش جلال را به «روشنفكري بومي» تبديل مي‌كرد. روشنفكري كه براي ميهن و كشور خود راه نجاتي مي‌طلبد و آن‌گاه ه خوب مي‌نگرد مي‌بيند كه دين نيز يكي از عناصر اساسي، بومي و جدا نشدني ايران و ايراني است.«چرا كه وي ماركسيزم و سوسياليسم...را قبلاً آزموده بود و بازگشت نسبي او به دين و امام زمان راهي بود به سوي آزادي از شرّ امپرياليزم و احراز هويّت ملّي، راهي به شرافت انسانيّت و رحمت و عدالت و... .جلال، درد چنين ديني را داشت»٤.
آل احمد با جدايي از حزب توده، راهي نو در زندگي را آغاز كرد و با دقّت و تأمل، متوجه تضادهاي بنيادين موجود در جامعه‌ي سنتي ايران شد. دغدغه‌ها و چاره انديشي‌هاي جلال، وي را به نگارش «غربزدگي» سوق داد، كتابي كه تنش‌ها و نقدهاي بسيار برانگيخت و بيان كننده‌ي نُه توي ذهن نويسنده‌ي آن مي‌باشد، نويسنده‌اي كه همواره در ايران‌انديشگي و بومي گرايي، نيم نگاهي نيز به دين و مذهب كشورش دارد. وي كتابش را اين چنين به پايان مي‌برد: «...قلم خود را به اين آيه تطهير مي‌كنم كه فرمود:«اقتربتِ السّاعة وانشق القَمَر...»٥.
آل احمد در سير زندگي هر گام كه به سوي خط پايان برمي‌دارد، يك گام به سوي دين پيش مي‌رود، البته باديدگاهي نسبتا گزينشي و چاره جويانه و نه به معناي قبول همه گير آنچه كه هست.
جلال در فروردين سال ١٣٤٣ به حج عزيمت كرد كه اوج نگاه ديگر گونه‌ي وي به دوران سپري شده است. يادداشت‌هاي روزانه‌ي او از سفر حج حاوي نكاتي لطيف، بكر، خواندني و دقيق است و آن را «خسي در ميقات» نام نهاد، كسي كه خود را در مقابل آن درياي انسان و انسانيّت به سان خسي مي‌بيند كه به ميقات رفته است. در همين سال است كه بزرگترين نوشته‌ي خود، يعني «در خدمت و خيانت روشنفكران» را مي‌نگارد و به قول خودش «طرح اوّل اين دفتر - روشنفكري - در دي ماه ١٣٤٢ ريخته شد. به انگيزه‌ي خوني كه در ١٥ خرداد ١٣٤٢ از مردم تهران ريخته شد و روشنفكران در مقابلش دست‌هاي خود را به بي اعتنايي شستند...».٦

نگاه‌ جلال ‌به ‌دين
نگرشي كه وي به دين دارد، مقلّدانه نيست. و همان گونه كه گذشت، نگاهي چاره‌جويانه و گزينشي است. گاه بي‌پروا به برخي از اصول مي‌تازد و گاه جانانه جانبداري مي‌كند.
جلال يك اسلام شناس و نظريه پرداز در گستره‌ي انديشه ديني نيست، در نتيجه گاه مباني‌يي را نقّادي مي‌كند كه اگر پشتوانه‌ي معلومات و بينش وي قوي‌تر بود، هرگز به آن نمي‌پرداخت، امّا از سويي ديگر نيز بايد توجه داشت كه نقد وي محصور به زمان و موقعيّتي ويژه است، چه بسا اگر عمرش به وي وفا مي‌كرد، از اين نقدها چشم مي‌پوشيد. مثلاً وي براي اصل انقلابي انتظار، معايبي مي‌شمارد از جمله آن كه «در زمان غيبت، مردم در انتخاب جانشين امام عليه‌السلام بي تكليف اند و يا صاحبان فتوا در مواقع حساس اجتماعي دست بسته مي‌مانند».٧ امّا امروزه مي‌بينيم كه در مواقع حساس اجتماعي، نه تنها صاحبان فتوا درنمي‌مانند، بلكه در بسياري موارد، راه گشاي بن‌بست‌ها نيز هستند.
اگرچه جلال در مورد برخي از مسايل ديني اشكال تراشي مي‌كند و خاشعانه از كنار آنها عبور نمي‌كند، اما واقعيت اين است كه، دفاع او از دين بسيار بيشتر از نقادي وي است. دفاع از دين؛ زماني كه توده‌ي روشنفكران به دين و دستاوردهاي آن مي‌تاختند و دلسپرده‌ي دوران پيش از اسلام گرديده بودند. جلال وقتي كه به انتظار مي‌پردازد به نكاتي قابل تأمل و اساسي نيز اشاره دارد و دو مزيت بر آن برمي‌شمرد:«١- تمكين نكردن از اولوالامر،٨ زيرا كه در غياب معصوم كه تنها فرد لايق حكومت است، همه‌ي حكام زمان به اعتقاد شيعه غاصبند...بلكه دليلي نيز براي مقاومت در قبال ظلم ايشان دارد ٢- انتظار فرج براي شيعه يعني انتظار روزي كه دنيا پر از عدل و داد خواهد شد...»٩
درباره‌ي ورود اسلام به ايران، كه تبليغات گسترده‌اي بر ضدّ آن وجود داشت، جملاتي اصولي و زيبا دارد. او به شكلي كاملاً معقول و منطقي از نحوه‌ي ورود اسلام به ايران دفاع مي‌كند و مي‌گويد: «هدف همه اين بود كه بگويند حمله‌ي اعراب (ظهور اسلام) نكبت بار بود و ما هر چه داريم از پيش از اسلام داريم...وشب كودتا را يك سره بچسبانند به دمب كوروش و اردشير. انگار نه انگار كه در اين ميانه ١٣٠٠ سال فاصله است».١٠ و صحنه‌ي ورود سپاه اسلام به ايران را اين گونه تحليل و توصيف مي‌كند كه: «مردم از جنگ‌هاي با روم به جان آمده و از ماليات و مقررات خشك مذهب زردشتي... اين است كه اهالي پايتخت آن روز، در كوچه‌هاي مداين، نان و خرما پخش مي‌كنند ميان اعراب پابرهنه‌ي گرسنه و مهاجم كه براي غارت كاخ شاهي مي‌دوند. ما به عنوان يك ملّت، هرگز از اعراب شكست نخورده‌ايم. آن چه از اسلام شكست خورد، تشكيلات پوسيده‌ي درباري و نظام ساساني بود... در حمله‌ي اسلام، كاخي فرو ريخت...امّا تمدن ايراني رونق گرفت و بر مركب اسلام، خود را تا پشت دروازه‌ي «گل» رساند...»١١
و در كلامي ديگر مي‌گويد: «مسلم اين است كه ملّت نجيب ايران در صدر اسلام به استقبال عرب رفت....ايراني‌ها از مدت‌ها پيش منتظر چنين قضيه‌اي بودند».١٢
جلال در سفرنامه‌ي حج نيز به نكات خواندني و حساسي اشاره دارد. تعريض‌ها، كنايه‌ها، نقدها و نيش‌هاي بسياري به گردانندگان مراسم حج و وهابي‌ها مي‌زند و از خراب كردن قبور ائمه اطهار عليهم‌السلام اين چنين ياد مي‌كند كه: «خراب كردن يك قبر در اين سر عالم يعني سوختن يك كتاب. هر قبري كتابي است سربسته و سنگش جلدش يا به عكس و اينها حتي جلد را هم بسته‌اند...».١٣ سپس مي‌نويسد:«عاقل! چه حق داريم مقدسات ايشان را با خاك يكسان كنيم كه زندگي روزانه‌ي آنهاست؟ آنكه از حقارت زندگي روزمره‌ي خود گريخته و به اين جا آمده مي‌خواهد جلال ابديت را در زيبايي بارگاهي مجسم ببيند و به چشم سر ببيند...».١٤
جلال حتي به نكته‌هاي ريز و حساس درباره‌ي معماري مساجد نيز، توجه داشته و چه تعريف‌ها و توصيف‌هايي كه از مسجد اعظم قم و يا مسجد جامع رفسنجان كرده است١٥ و از اين رهگذر به نقد معماري غربي پرداخته است.

نگرش‌ جلال‌ به ‌روحانيت
بسيار روشن است كه همه‌ي كارها و حركت‌هاي روحانيت را نمي‌توان با اسلام يكي دانست، امّا در بسياري از دوره‌ها روحاني اصيل، انديشه‌ور و همگام با زمان، نماينده‌ي بخشي از دين بوده است. نگاه آل احمد به روحانيت نيز، گاه جانبدارانه و گاه نقّادانه است.
نخست، بايد متذكر شويم كه از نظر آل احمد چند مسأله درباره‌ي روحانيت بديهي است كه عبارتند از: ١- روحانيت در حوزه‌ي تعبد عمل مي‌كند ٢- مدافع سنت است ٣- كار تربيتي مي‌كند.١٦
جلال در كتاب «روشنفكران»، نقطه‌ي ضعف روحانيت را تعبّد اين قشر مي‌داند و مي‌گويد: «ويژگي تعبّد روحانيت را در مجموع دچار بينش بسته‌اي كرده است كه در مقابل دنياي معاصر با مجموعه‌ي مشكلات پيچيده و روابط گسترده‌اش احساس درماندگي مي‌كند...»١٧ و باز مي‌گويد: «ترس از باز شدن هر دريچه‌ي تازه‌اي به ذهن مرد عادي كوچه، و همين است كه ارزش رهبري روحانيت را در عمل به صفر مي‌رساند»١٨ بايد در نظر داشت كه اين نقدهاي آل احمد به روحانيت بيشتر محدوده‌ي زماني خاص را شامل مي‌شود، روزگاري كه هنوز روحانيت نسبتا خاموش بود و همه‌ي مظاهر تمدن غرب را ردّ مي‌كردند.
از سويي نبايد فراموش كرد كه مي‌توان در عين تعبّد به اصول و مباني دين، ذهني باز، روشن و تحجر شكنانه داشت و نقد جلال بيشتر شامل آن دسته از روحانيوني است كه تعبد، ذهن و فكر آنان را به سان سنگ مي‌كند و حتي اصل عقل، انديشه، اجتهاد و دخالت زمان و مكان در فهم دين و آموزه‌هاي آن را قبول ندارند. در جايي ديگر آل احمد مي‌نويسد: «با سلاح تحجر و تكفير عمل كردن، عادت روحانيت است»١٩ كه اين مسأله نيز بيشتر به از آن زماني كه روحانيت هيچ قدرت و توان اجرايي نداشت و هنوز از آن روزهاي حاشيه نشيني و انزوا درنيامده بود و ابزار و رسانه‌هاي جمعي در اختيار او نبود.
در جاي ديگر مي‌گويد:
«...ديده‌ايم كه گاه استثناءا تعارض‌هاي خشن و حتي قيام هايي از سوي روحانيت در مقابل حكام وقت رخ داده است كه گرچه اغلب با روشن بيني كامل همراه نيست و نه به قصد تغيير كلي وضع موجود اجتماع و حكومت به راه افتاده، بلكه متوجه به هدف‌هاي نسبتا كوچك است، امّا حركت‌ها و تعارض حاكي از نوعي حركت است به سمت روشنفكري...».٢٠
سال‌ها بعد، اين مبارزه‌ها و حركت روحانيت به سوي روشنفكري ادامه يافت، تا آن جا كه «خواهان تغيير كلي وضع موجود» شد و انقلاب اسلامي سال ٥٧ به وجود آمد، سالي كه جلال آن را نديد.
البته نگاه نافذ و فكر آور آل احمد چندان دورنگر و دورانديش بود كه رگه‌هاي قيام، جنبش و حركت را در قشر روحانيت مي‌ديد و گاه و بي گاه به آن اشاره مي‌كرد. و به راستي و درستي آن را از امتيازات روحانيون مي‌دانست.
وي هنگامي كه به ويژگي‌هاي روحانيت مي‌پردازد، به جنبه‌ي مبارزه و قيام آنان بيشتر توجه دارد و همان گونه كه ذكر شد، كتاب روشنفكران را به بهانه‌ي قيام مردمي سال ٤٢ مي‌نويسد كه رهبر آن يك روحاني است و به مطبوعات آن زمان حمله مي‌كند كه «آنها از پاپ و جانشيني آن مي‌نويسند امّا در اين روزها حضرت خميني مرجع عالم تشيع را از اين سوراخ به آن سوراخ تبعيد مي‌كردند و هيچ يك، يك كلمه ننوشتند».٢١
آل احمد روحانيون مبارز را كه برپا خاسته‌اند، مي‌ستايد و مي‌نويسد: «در ١٥ خرداد ٤٢ و تبعيد روحاني وقت...در تمام اين موارد پيشوايي است روحاني كه گردن از اطاعتِ «حكومت» و «لوح ازل» و «تقدير» باز زده و با ادعاي رهبري در مسايل دنيايي دچار روشنفكري شد و قدمي به سوي عدالت و استقرار حقوق اجتماعي يا به سوي ايجاد مزاحمت براي حكومت‌هاي وقت. همه اين بزرگان....با يك فتوا، يا يك رأي روشنفكرانه قدم در راهي گذاشته‌اند كه راه مبارزه‌ي اجتماعي است، به اين قصد كه رهبري جماعت مردم را در دست‌هاي بشري خود بگيرند...».٢٢ در اين باره و اين كه روحانيت از «تحجر و تكفير» صرف درمي‌آيد و به سوي رهبري جامعه در حركت است، ضمن بيان مساله‌اي سياسي از رساله‌ي يكي از علما - به احتمال زياد امام قدس‌سره - مي‌گويد: روحانيت در چنين موضعي نه تنها يجوز و لايجوز گوينده به آداب طهارت و نجاست نيست، بلكه متوجه مسايل اساسي زمانه است و حتي دعوي رهبري دارد و به جاي تكفير فلان روشنفكر اكنون به تكفير فلان استعمار پرداخته است...با دقت در اين مسأله مي‌توان گفت كه روحانيت گر چه به صورت استثنايي، امّا به هر صورت دارد به آن بيداري مي‌رسد كه حاصل تجربيات سياسي از ١٣٢٠ به اين سمت است...».٢٣ در عبارتي ديگر به اين نكته كه ويژگي بارز روحانيت تشيُّع است اشاره مي‌كند: «امر حكومت و دخالت در سياست را امري دور از صالحيّت ذاتي خود نمي‌داند، بلكه به صراحت مدعي و رقيب هر حكومتي است»٢٤ و اصولاً به «در دست گرفتن سرگذشت بشري و حل كردن معضلات اجتماعي به كمك عقل و منطق»٢٥ معتقد هستند.
ويژگي ديگري كه آل احمد براي روحانيت تشيّع ذكر مي‌كند، اين است كه اين قشر «به اعتبار دفاع از سنت نوعي قدرت مقاوم است در مقابل هجوم استعمار كه قدم اول غارتش، غارت سنتي و فرهنگي هر محل است». در ادامه وي روحانيت تشيّع را «سدي مي‌داند در مقابل غربزدگي روشنفكران و نيز در مقابل تبعيّت بي چون و چراي حكومت‌ها از غرب و از استعمارش».٢٦
از امتيازات روحانيت شيعه اين است كه داراي استقلال نسبي مالي است و احتياجي به كمك‌هاي دولت ندارد، مزيّتي كه اين قشر همچنان براي خود حفظ كرده است. مسأله‌اي كه موجب مي‌گردد روحانيت كاركرد نقد حكومت، مقاومت، ظلم ستيزي، استقلال و چالش خوانيِ قدرت‌ها را از دست ندهد. آل احمد به شايستگي از اين خصيصه ياد مي‌كند و مي‌گويد «به همين طريق است كه روحانيت با تمام تأسيساتش از مدرسه و مسجد و زيارتگاه، قرن هاست كه داير است بي اين كه حكومت‌هاي ما هنوز توانسته باشند به ازاي مصارفِ ايشان رقمي در بودجه‌هاي نفتي و سازماني خود بگنجانند»٢٧ استقلال مالي روحانيت به آنان قدرت معنوي و نفوذ بالايي بخشيده است. آل احمد مي‌گويد: «ميرزاي بزرگ شيرازي با يك فتواي ساده تومار امتياز تنباكو (به كمپاني انگليسي رژي) را درنوشت و نشان داد كه روحانيت چه پايگاهي است و نيز چه خطري!».٢٨
وي در تحليل مسايل مشروطه مي‌نويسد: روحانيت به عنوان آخرين سد در مقابل فرنگ، از اين ماجرا سرخورده شد، سر در لاك كرد، پيله‌اي به دور خود تنيد و اين كه شيخ فضل ا... نوري به سبب دفاع از «مشروعه» بالاي دار رفت. سپس مي‌نويسد: «من نعش آن بزرگوار را برسر دار همچون پرچمي مي‌دانم كه به علامت استيلاي غربزدگي پس از دويست سال كشمكش بر بام سراي اين مملكت افراشته شد».٢٩

راه‌حل‌ها
همانطور كه گفته شد، آل احمد به عنوان انديشمندي روشنفكر و چاره جو، درپي راهي براي خروج از بن بست بود. راه حل‌هاي وي گاهي به حوزه‌ي جغرافيايي خاصي محدود مي‌شد. كه اثر آن بر كل جهان اسلام نيز بسيار زياد خواهد بود. مثلاً جلال در يادداشت‌هاي روزانه‌ي حج به نكته‌اي اشاره دارد كه هنوز با گذشت حدود سي سال از نگارش آن، عده‌اي به آن اعتقاد و باور دارند. وي با بيان مشكلات موجود در اداره‌ي حج مي‌گويد: «چاره‌اي نيست جز بين المللي كردن اين «مشاهد» مكه و مدينه و عرفات و مني، و اداره‌ي آنها را در اختيار هيئت مشتركي از نمايندگان ملل مسلمان گذاشتن و از اختيار عرب سعودي درآوردن و از محل درآمد حج مخارجش را تأمين كردن و به جاي پليس و شرطه‌ي سعودي، راهنما از هر ملّتي گذاشتن...».٣٠
در نگاهي ديگر، وي هر گاه كه به ايران مي‌انديشد، در جست‌وجوي راهي است براي خروج ايران از حلقه‌ي استبداد و گريزگاهي براي رهايي از چنبره‌ي غربزدگي كه كشور ما را از خود كرده بود لذا، وي براي رسيدن به اين آرمان، روحانيت و روشنفكران را به همكاري فرا مي‌خواند و مي‌گويد: «هر جا روحانيت و روشنفكري زمان با هم و دوش به دوش هم يا در پي هم مي‌روند، در مبارزه‌ي اجتماعي بُرد است و تكامل و[هرگاه] پشت كرده‌اند به هم، باخت».٣١
جلال آل احمد، روشنفكري بومي است كه در يك نگاه كلي مي‌توان زندگي او را به سه دوره تقسيم كرد،٣٢ اوّل، دوره‌اي كه با دين آغاز شده بود، و دين گوشه گوشه‌ي زندگي اش را فرا گرفته بود. دوّم، دوره‌اي كه جلال فرار از مدرسه‌ي مذهب را تجربه كرد، پشت كرد به هر آنچه كه با آن زاده شده بود، به جستجوي مدينه‌ي فاضله‌اي و راهي ناكجاآبادي. سوّم، دوره‌ي بازگشت، زماني كه جلال از تكاپوي راه در خارج از محدوده‌ي دين و مليّت خويش درماند وبه مذهبي اجتماعي روي آورد كه شايد گره از كار ناگشوده‌ي بوم و ميهن خويش واگشايد، امّا باز اين به معناي رجوع به آن دين دوران اول زندگي اش نيست كه همه چيز آن را به طور مطلق قبول كرده بود. در اين دوره او فردي نقاد و اشكال تراش است و به هيچ وجه شيفته و عاشقِ چشم بسته‌ي امري و راهي نمي‌شود. او تجربه‌هاي بسيار ديده است و كوچه‌هاي بسيار را پيموده كه به بن بست رسيده است؛ لذا ديگر شيفتگي در وجود او نيست، اما به هر حال، مردي كامل است كه واقعيّت‌هاي جامعه‌ي خويش را مي‌بيند و هرگز دين را در تكاپوي رسيدن به مقصود و آرمان خود، ناديده نمي‌انگارد.

پي‌نوشت‌ها:
١- غروب جلال، دانشور، سيمين، ص ٧، سعدي، اوّل.
٢- در خدمت و خيانت روشنفكران، آل احمد، جلال، ص ٢٠٩، فردوسي، اوّل.
٣- آل احمد، جلال، همان ص ٤١٦.
٤- دانشور، سيمين، همان، ص ٢٢
٥- غربزدگي، آل احمد، جلال، ص ٢٢٧، فردوسي، اوّل.
٦- روشنفكران، آل احمد، ص ١٥.
٧- روشنفكران، آل احمد، ص ٢٨٧.
٨- بايد در نظر داشت كه منظور آل احمد از «اولوالامر» معناي لغوي آن است كه به معناي كسي است كه صاحب قدرت و حكومت غاصبانه است و نه معناي قرآني آن.
٩- آل احمد، روشنفكران ص ٩-٢٨٨.
١٠- ادب و هنر امروز ايران، آل احمد، جلال، ج٢، ص ١١٥٣ فردوسي، اوّل.
١١- پيشين، ص ٥٤٦
١٢- جلال مردي در كشاكش تاريخ معاصر، گروهي از نويسندگان، ص ١٠٢.
١٣- خسي در ميقات، آل احمد، جلال، ص ٩٨، فردوسي اوّل.
١٤- پيشين، ص ٤٢.
١٥- ادب و هنر امروز ايران، آل احمد، جلال، ج ٢ صص ٨-١٢٠٦.
١٦- روشنفكران، آل احمد، جلال، ص ٢-٢٥٠.
١٧- همان، ص٢٥٦.
١٨- پيشين، ص ٢٨٤.
١٩- همان، ص ٢٥٩.
٢٠- همان، ص ٢٧٢.
٢١- پيشين، ص ٤٧٨.
٢٢- همان، ص ٢٩١.
٢٣- همان، ص ٢٨٢.
٢٤- همان، ص ٢٥٦.
٢٥- همان، ص ٢٨٢.
٢٦- همان، ص ٢٥٥.
٢٧- همان، ص ٢٣٧.
٢٨- خسي در ميقات، آل احمد، جلال، ص ٧٧.
٢٩- همان، ص ١٠٣.
٣٠- خسي در ميقات، آل احمد، جلال، ص ٧٧.
٣١- روشنفكران، آل احمد، جلال، ص ٢٧٥.
٣٢- در اين قسمت از راهنمايي‌هاي استاد دكتر خرّمشاد بهره برده‌ام.